close
تبلیغات در اینترنت
های ناز |سایت آموزشی،سرگرمی|دانلودکتاب|داستان،رمان|عکس،کلیپ|حل جدول|تعبیرخواب|بهترین سایت ایرانی|کلیک کن - 124

های ناز |سایت آموزشی،سرگرمی|دانلودکتاب|داستان،رمان|عکس،کلیپ|حل جدول|تعبیرخواب|بهترین سایت ایرانی|کلیک کن - 124

داستان کوتاه هنر
تعداد بازديد : 127

پادشاهی بود که فقط یک چشم و یک پا داشت. پادشاه به تمام نقاشان قلمرو خود دستور داد تا یک پرتره زیبا از او نقاشی کنند. اما هیچکدام نتوانستند؛ آنان چگونه می‌توانستند با وجود نقص در یک چشم و یک پای پادشاه، نقاشی زیبایی از او بکشند؟

سرانجام یکی از نقاشان گفت که می‌تواند این کار را انجام دهد و یک تصویر کلاسیک از پادشاه نقاشی کرد. نقاشی او فوق‌العاده بود و همه را غافلگیر کرد. او شاه را در حالتی نقاشی کرد که یک شکار را مورد هدف قرار داده بود؛ نشانه‌گیری با یک چشم بسته و یک پای خم شده.

چرا ما نتوانیم از دیگران چنین تصاویری نقاشی کنیم؛ پنهان کردن نقاط ضعف و برجسته ساختن نقاط قوت آنان!

نويسنده :
موضوع: داستان کوتاه ,
تاريخ انتشار : 13 / 05 / 1393 ساعت:

داستان کوتاه شاعرانه
تعداد بازديد : 190

در یکی از روزهای آغازین جنگ تحمیلی در جمع تعدادی از هنرمندان  از جمله شادروان دکتر قیصر امین پور شاعر و نویسنده متعهد و انقلابی در امور تربیتی شهرستان دزفول نشسته بودیم و  بوی رنگ و گواش و پارچه های خطاطی در اتاق پراکنده بود.

یکی از  هنرمندان مشغول کشیدن طرحی بود که در آن بال سیمرغی با رنگ آبی و در کنار آن لاله ای به زیبایی تمام، با رنگ قرمز، نقاشی می شد. او پس از تکمیل نقاشی‌اش رو به قیصر کرد و گفت:

داستان کوتاه معصومیت کودکانه
تعداد بازديد : 188

یک انسان شناس به تعدادی از بچه های آفریقایی یک بازی را پیشنهاد کرد:
او سبدی از میوه را در نزدیکی یک درخت گذاشت و گفت هر کسی که زودتر به آن برسد آن میوه های خوشمزه را برنده می شود.
هنگامی که او فرمان دویدن را داد ، تمامی بچه ها دستان یکدیگر را گرفتند و  با یکدیگر دویده و در کنار درخت، خوشحال نشستند.
هنگامی که انسان شناس از این رفتار آنها پرسید درحالیکه یک نفر می توانست به تنهایی همه میوه ها را برنده شود.
آنها گفتند: آبونتو(UBUNTU) ، چگونه یکی از ما میتونه خوشحال باشه در حالیکه دیگران ناراحت اند.
(آبونتو در فرهنگ ژوسا یعنی من هستم چون ما هستیم)
نويسنده :
موضوع: داستان کوتاه ,
تاريخ انتشار : 13 / 05 / 1393 ساعت:

داستان کوتاه درباره حضرت عباس علیه السلام
تعداد بازديد : 169

...  ایام محرم بود و به تاسوعا و عاشورا چند روز بیشتر نمانده بود .

راننده کامیون مسیحی از تعطیلات پیش‌رو استفاده کرد و به همراه همسر و دختر 6 ساله‌اش به قصد تفریح و کار به سمت بندر عباس حرکت کرد.

بعد از بارگیری در اسکله بندر عباس در روز تاسوعا با 25 تن بار به سمت تهران حرکت کرد. در کمربندی بندر عباس به دسته‌های سینه‌زنی برخورد کردند که با پرچم‌های " یا ابوالفضل " سینه میَ‌زنند و عزاداری می‌کنند.

دختر مرد مسیحی که برای بار نخست با چنین صحنه‌هایی مواجه شده بود سوال‌های بی‌شماری در ذهنش نقش بست.

ادامه مطلب
نويسنده :
تاريخ انتشار : 13 / 05 / 1393 ساعت:

داستان کوتاه +تست هوش
تعداد بازديد : 187

روزی پسری یک چراغ جادو پیدا می کند.
غول چراغ جادو از او می خواهد که یک آرزو کند تا براورده اش کند.
ولی پدر آن پسر فقیر است و مادرش نابینا و خواهرش بچه دار نمی شود.

 

سوال:  پسر چگونه با یک آرزو همه ی مشکلات خانواده اش را حل کند؟

 

توجه:   آرزو نباید کلی باشد یعنی آرزو کند که آرزوی همه براورده شود و غیره.

راهنمایی: آرزوی پسر باید اتفاقی باشد که در آینده قرار است رخ دهد.

„„„„

„„„„

„„„„

„„„„

„„„„

„„„„

„„„„

„„„„

„„„„

 

پاسخ:
آرزو کند که:
مادرش بچه ی دخترشو تو تخت طلا ببینه.

نويسنده :
تاريخ انتشار : 13 / 05 / 1393 ساعت:

داستان کوتاه هندی
تعداد بازديد : 181

یکی از فامیلامون رفته بود هند داشت از خاطرات هند رفتنش تعریف میکرد

میگفت تو هند خیلی به ما احترام گذاشتن...

بعضیاشون انگار داشتن مارو میپرستیدن...

یهو لا مصب وسط خاطره گفتنش پدربزرگم بش گفت:

آره هندیا اکثریتشون گاو پرستن

پدر بزرگمخمیازه

خاطره هندخنثی

کسی که داشت تعریف میکردمنتظر

بقیه فامیلقهقهه

نويسنده :
تاريخ انتشار : 13 / 05 / 1393 ساعت:

داستان کوتاه فکر بکر
تعداد بازديد : 163

علی آقا یه روز که داشت سوار مترو میشد نزدیک در ورودی، یه تابلو توجهش رو جلب کرد: "این مغازه واگذار می‌شود" ..... خودش بود! تمام چیزی که لازم داشت همین بود! ترکیب کار تو ذهنش، خیلی شفاف و روشن شکل گرفته بود.
ـ مغازه کوچک دم در ورودی مترو.............

 

ادامه مطلب
نويسنده :
تاريخ انتشار : 13 / 05 / 1393 ساعت:

داستان ما چقدر فقیر هستیم
تعداد بازديد : 146

 

روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه ی کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند چقدر فقیر هستند. آن دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند.
در راه بازگشت و در پایان سفر مرد از پسرش پرسید:‌ «نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟»
پسر پاسخ داد:‌ «عالی بود پدر!»
پدر پرسید: «آیا به زندگی آنها توجه کردی؟»
پسر پاسخ داد: «بله پدر!».
و پدر پرسید: «چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟»
پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت: «فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا، ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد. ما در خانه مان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی انتهاست!»
با دیدن حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود. پسربچه اضافه کرد:

 «متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم!


نويسنده :
موضوع: داستان کوتاه ,
تاريخ انتشار : 12 / 05 / 1393 ساعت:

داستان کوتاه تلافی مرد+خنده دار
تعداد بازديد : 138

<P style="""TEXT-ALIGN: " align=right justify? ?> 

 

<P style="""TEXT-ALIGN: " align=right justify? ?>زنی مشغول درست کردن تخم مرغ برای صبحانه بود.ناگهان شوهرش سراسیمه وارد آشپزخانه شد و داد زد : مواظب باش ، مواظب باش ، یه کم بیشتر کره توش بریز….وای خدای من ، خیلی ز ...

 

<P style="""TEXT-ALIGN: " align=right justify? ?>زنی مشغول درست کردن تخم مرغ برای صبحانه بود.

 

<P style="""TEXT-ALIGN: " align=right justify? ?>ناگهان شوهرش سراسیمه وارد آشپزخانه شد و داد زد : مواظب باش ، مواظب باش ، یه کم بیشتر کره توش بریز….

 

<P style="""TEXT-ALIGN: " align=right justify? ?>وای خدای من ، خیلی زیاد درست کردی … حالا برش گردون … زود باش

 

<P style="""TEXT-ALIGN: " align=right justify? ?>باید بیشتر کره بریزی … وای خدای من از کجا باید کره بیشتر بیاریم ؟؟ دارن می‌سوزن مواظب باش ، گفتم مواظب باش ! هیچ وقت موقع غذا پختن به حرفهای من گوش نمی‌کنی … هیچ وقت!! برشون گردون ! زود باش ! دیوونه شدی ؟؟؟؟ عقلتو از دست دادی ؟؟؟ یادت رفته بهشون نمک بزنی … نمک  بزن … نمک …

 

<P style="""TEXT-ALIGN: " align=right justify? ?>زن به او زل زده و ناگهان گفت : خدای بزرگ چه اتفاقی برات افتاده ؟! فکر می‌کنی من بلد نیستم یه تخم مرغ ساده درست کنم؟

 

<P style="""TEXT-ALIGN: " align=right justify? ?>شوهر به آرامی گفت : فقط می‌خواستم بدونی وقتی دارم رانندگی می‌کنم، چه بلائی سر من میاری!

نويسنده :
موضوع: داستان کوتاه ,
تاريخ انتشار : 12 / 05 / 1393 ساعت:
ليست صفحات
تعداد صفحات : 124

هدايت به بالاي صفحه